فالگیر (داستان واقعی)
چارلی چاپلین

‏روز پیش از ترک سانفرانسیسکو در خیابان مارکت گردش می‌کردم. ناگاه در پشت جعبه‌ی آیینه‌ی دکان کوچکی که پرده‌ای هم به آن آویخته بودند، لوحه‌ای دیدم. روی لوحه نوشته بود: «با یک دلار، کف دست شما را می‌بینیم و با ورق، آینده‌ی شما را می‌گوییم.» قدری ناراحت وارد شدم و با مخلوقی گرد و قلمبه روبرو شدم که در حدود چهل سالی داشت. از اتاقک ته مغازه آمد و هنوز دهانش می‌جنبید، چون او را سر ناهار غافل‌گیر کرده بودم. با بی‌اعتنایی هر چه تمام‌تر میز کوچکی را که روبروی در ورودی به دیوار تکیه داشت نشانم داد و بی‌آن‌که به قیافه‌ام نگاه کند گفت: «لطفاً بنشینید!» و خودش هم روبروی من نشست. حرکاتش تند و عجولانه بود. باز گفت: «بفرمایید این ورق‌ها را بر بزنید و سه بار کوپ کنید. بعد، دست‌تان را روی میز طوری بگذارید که کف دست به طرف من باشد.» 
سپس، دست‌های مرا برگرداند و نگاه کرد و پس از مدتی گفت: «سفر دور و درازی در پیش دارید، یعنی می‌خواهید از آمریکا بروید، ولی به‌زودی برخواهید گشت و فعالیت تازه‌ای خواهید داشت... که با آنچه الان دارید، کمی فرق خواهد کرد...» 
‏این جا خودش هم دچار تردید شد و کمی دستپاچه به نظر رسید. باز گفت: «بلی، بالاخره تقریباً همان کار است، ولی البته با کمی اختلاف. من در این کار تازه‌ی شما پیشرفت فوق‌العاده‌ای می‌بینم. در پیش پای شما راه فوق‌العاده خوبی باز است و کار بسیار خوبی در انتظار شماست، ولی نمی‌توانم بگویم چیست.» 
برای ‏نخستین بار نگاهم کرد، بعد دستم را گرفت: «در طالعت سه ازدواج می‌بینم که دو تای اول موفق نیست، ولی سومی موفق است و شما عمر خود را با زن سوم به خوشبختی به سر خواهید برد. سه بچه هم در طالع شماست.» (در این مورد اشتباه ‏کرد!) بعد، دوباره ‏دست مرا به دقت وارسی کرد و باز گفت: «بلی، شما ثروت کلانی به هم خواهید زد، و در سن هشتاد و دو سالگی از بیماری ذات‌الریه خواهید مرد. لطفاً یک دلارتان را بدهید. دیگر سؤالی ندارید؟»
به خنده ‏گفتم: ‏
«نه، و گمان می‌کنم که همین کافی باشد.»


برگرفته از كتاب:
چاپلين، چارلي؛ داستان كودكي من؛ برگردان محمد قاضي؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر ثالث 1389.