غذای روز یکشنبه (داستان واقعی)
چارلی چاپلین

من از سرشکستگی اجتماعی خاصی که ناشی از فقر ما بود، به‌خوبی آگاه بودم. حتی فقیرترین بچه‌ها روزهای یکشنبه در خانه‌ی خود غذا می‌خوردند. کبابی که در خانه درست می‌شد، نشانه‌ی تشخص بود، درست مثل یک عامل سنتی که فرق بین طبقه‌ی فقیر و غنی را مشخص می‌کرد. کسانی که نمی‌توانستند عصرهای یکشنبه در خانه‌ی خود سر سفره بنشینند و شامی از دست‌پخت خود بخورند، جزو طبقه‌ی گدایان بودند؛ و ما از این طبقه بودیم. مادرم مرا به خواروبارفروشی نزدیک خانه‌مان می‌فرستاد تا شامی به بهای شش پنس که یک تکه گوشت و دو پر سبزی بود، بخرم. چه ننگی! به‌خصوص در روز یکشنبه! من ملامتش می‌کردم که چرا چیزی در خانه نمی‌پزد و او بیهوده سعی می‌کرد توضیح بدهد که شام‌پختن در خانه دوبرابر گران‌تر تمام می‌شود.
با این وصف، جمعه‌ روزی که بخت با او یار شده بود و پنج شلینگ در شرط‌ بندی اسب‌دوانی برده بود، برای اینکه دل مرا خوش کند، تصمیم گرفت شام غروب یکشنبه را خودش در خانه بپزد. ضمن خوراکی‌های دیگر، یک تکه گوشت کبابی خرید که خوب معلوم نبود گوشت راسته‌ی گاو بود یا قلوه‌ی گاو. تکه گوشت بیش از دو کیلو وزن داشت و برچسبی داشت که روی آن نوشته بود: «گوشت کبابی.»
مادرم چون اجاق نداشت، از اجاق صاحبخانه استفاده می‌کرد و چون بسیار محجوب‌تر از آن بود که دایم در آشپزخانه‌ی او برود و بیاید، به طور تقریب حساب کرده بود که پختن گوشت چقدر وقت می‌خواهد تا به همان مدت در آشپزخانه بماند. باری، ما با کمال تعجب مشاهده کردیم که گوشت‌مان به‌قدر یک توپ کریکت کوچک شده است. با وجود تأکیدهای مادرم که مدعی بود شام شش پنسی ما کمتر دردسر دارد و خوشمزه‌تر هم هست، من خوشحال بودم و احساس لذت می‌کردم از اینکه مثل بقیه‌ی مردم در خانه غذا پخته‌ایم.


برگرفته از كتاب:
چاپلين، چارلي؛ داستان كودكي من؛ برگردان محمد قاضي؛ چاپ نخست؛ تهران: ثالث 1389.