صدوپنجاه‌وشش درخواست
جک کنفیلد

«ریک لیتل» در بیست‌ویک سالگی در این اندیشه بود که برای شاگردان دبیرستان‌ها برنامه‌ای تنظیم کند که چگونه با مردم و اطرافیان خود روابط بهتری داشته باشند و چگونه بتوانند شغل خوبی بیابند و آن‌را حفظ کنند و برخوردهایشان به چه نحو باشد - پدر و مادر خوب کیست و چگونه می‌تواند پول به‌دست آورد و چرخ زندگی خود و خانواده‌اش را بگرداند. متجاوز از دو سال، «ریک» نامه‌پراکنی کرد و تقاضای کمک نمود و صدوپنجاه‌وپنج درخواست نوشت. تا آنکه در تقاضانامه‌ی صدوپنجاه‌وششم خود - که همچنان در عزم خویش راسخ و ثابت‌قدم ایستاده بود - پاسخی دریافت داشت: شخصیتی برجسته و مشهور به نام دکتر «راس ماوبی» او را به صرف نهار دعوت کرد و ریک از میان صدوپنجاه کارمند و منشی و مأمور حفاظت گذر کرد تا وارد دفتر ماوبی شد که رئیس بنیاد خیریه‌ی «کلاگ» بود.
دو هفته بعد، دکتر «ماوبی» مجدداً او را احضار کرد تا به وی اطلاع دهد که هیأت امنای بنیاد با درخواست ۵۵۰۰۰دلاری وی مخالفت کرده است. چیزی نمانده بود که همان‌جا ریک بزند زیر گریه، ولی هر طور بود جلوی اشک‌هایش را گرفت. در آن حال پریشانی، این کلمات را شنید: «با این وصف، هیأت امنا به اتفاق آراء موافقت کرده تا ۱۳۰۰۰۰دلار در اختیار شما قرار دهیم.»
حال اگر ریک در صدمین تلاش خود جا می‌زد، چه اتفاقی می‌افتاد؟ اگر پشتکار به خرج نداده بود، چه می‌شد؟ آیا می‌توانست چنین سرمایه‌ی هنگفتی را برای تحقق رؤیای خود فراهم کند؟ هم‌اکنون، برنامه‌ی پیشنهادی وی با نام «برنامه‌ریزی مهارت‌های زندگی» در ۵۰ایالت و بیش از ۳۰۰۰۰مدرسه و ۳۲کشور تدریس می‌شود و سه میلیون دانش‌آموز، مهم‌ترین جنبه‌های مهارت‌های زندگی را فرا می‌گیرند. زیرا یک جوان بیست‌ویک ساله، کلمه‌ی «نه» را به صورت یک جواب قبول نکرد. زندگی «ریک لیتل» گواهی است بر قدرت تعهد و الزام یک بینش و دیدگاه والا و تداوم خواستن و طلب‌کردن تا کسی پیدا شود و رؤیای وی را عملی سازد.


برگرفته از كتاب:
كانفيلد، جك؛ كودك درون و چراغ جادو؛