عشق به پول (راندا برن)


چند سال پیش از لحاظ مالی در مضیقه بودم. چند کارت اعتباری داشتم که همه‌ی آن‌ها خالی شده بود. نزدیک بود که بانک، آپارتمانم را توقیف کند و ساختن فیلم راز هم باعث شده بود شرکتم چندین میلیون دلار مقروض شود. گمان می‌کنم وضعیت مالی من هم مثل بقیه‌ی مردم به حالت نزار افتاده بود! برای تمام‌کردن کارهایم پول می‌خواستم. از قانون جذب خبر داشتم و می‌دانستم که باید در مورد پول حس خوبی داشته باشم تا آن‌را به سوی خودم جذب کنم. اما کاری راحت نبود. چون هر روز خدا با انبوهی بدهی مواجه بودم و مردم طلب خود را می‌خواستند و من نمی‌دانستم که دستمزد کارکنانم را از کجا تأمین کنم. بنابراین، به اقدامی تند و تیز دست زدم.
به سراغ دستگاه خودپرداز بانک رفتم و چند صد دلار از کارت اعتباری‌ام برداشت کردم. بدجوری به این پول برای پرداخت قبض‌ها و خرید غذا نیاز داشتم. اما پول را در دستم گرفتم، در خیابانی شلوغ به‌راه افتادم و همه‌ی آن پول را به مردمی دادم که از کنارم رد می‌شدند.
اسکناسی پنجاه دلاری را در دستم نگاه می‌داشتم و همین‌طور که راه می‌رفتم، به صورت افرادی که به سمت من می‌آمدند نگاه می‌کردم و از خود می‌پرسیدم که پول را به چه کسی بدهم. دلم می‌خواست می‌توانستم به تک‌تک آدم‌ها پول بدهم، اما فقط مقدار محدودی داشتم. دستم بسته بود. گذاشتم که قلبم انتخاب کند و به این طریق، پول را به افراد جورواجور دادم. اولین مرتبه در زندگی‌ام بود که نسبت به پول، احساس عشق می‌کردم. اما صرفاً خود پول نبود که باعث می‌شد به پول عشق بورزم. روز جمعه بود و بعد از آن، تمام آخر هفته را از اینکه بابت بخشیدن پول چه احساس خوبی به من دست داده بود، چشمانم از اشک شادی پر شد.
بعدازظهر روز دوشنبه اتفاقی حیرت‌آور افتاد. مبلغ بیست‌وپنج هزار دلار ازطریق رویدادهایی پشت سر هم و باورنکردنی، به حسابم واریز شد. در واقع، این بیست‌وپنج هزار دلار از آسمان به زندگی‌ام و توی حسابم ریخته شد. سال‌ها پیش، مقداری از سهام شرکت دوستم را خریده بودم. این موضوع را کاملاً فراموش کرده بودم، چون هرگز ارزش سهام بالا نرفته بود. اما صبح دوشنبه به من تلفن زده شد تا بگویم آیا حاضرم سهام خود را که ارزش آن به‌طور نجومی بالا رفته بود، بفروشم؟ و بعدازظهر دوشنبه، پول سهام در حسابم بود... اگر تو پول ببخشی و در هنگام اهدای آن، عشق را احساس کنی، مسلماً همین پول به تو برمی‌گردد.


برگرفته از كتاب:
برن، راندا؛ قدرت؛