بدترین پسر منطقه (داستان واقعی)
ناپلئون هیل

سخنی از این داستان: «با داشتن ایمان به دیگران، به آن‌ها انگیزه بدهید.»
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
وقتی پسربچه بودم همه مرا شیطان‌صفت می‌دانستند. هروقت که گاوی در چراگاه گم می‌شد یا سدی می‌شکست یا درختی مرموزانه قطع می‌شد، اولین کسی که مورد سوء‌ظن قرار می‌گرفت، من بودم. ظاهراً برای این سوءظن‌ها توجیهی هم وجود داشت. مادرم مرده بود و پدر و برادرهایم فکر می‌کردند من بدم. به همین دلیل واقعاً بد بودم. حال که مردم این‌گونه قضاوت می‌کردند، ناامیدشان نمی‌کردم. تا اینکه یک روز پدرم گفت می‌خواهد دوباره ازدواج کند. همه نگران بودیم که این مادر جدید چطور آدمی است، ولی من شخصاً مطمئن بودم که هیچ مادر جدیدی در این خانه نمی‌تواند جایی در قلب من داشته باشد. بالاخره روزی رسید که آن زن غریبه پا به خانه‌ی ما گذاشت. پدر خود را کنار کشید تا او به شیوه‌ی خود رفتار کند. او دور اتاق گشت و با خوشرویی با تک تک ما احوال‌پرسی کرد تا اینکه نوبت به من رسید. من دست به سینه، سیخ ایستاده بودم و بدون حتی ذره‌ای خوشامدگویی در نگاهم با خشم به او زل زده بودم.
پدرم گفت: «این هم ناپلئون! بدترین پسر منطقه.»
من واکنش نامادری‌ام را در آن لحظه هرگز فراموش نمی‌کنم. او هر دو دست خود را روی شانه‌هایم گذاشت و مستقیم در چشمانم نگاه کرد و با چشمانی که همیشه برایم عزیز هستند، چشمکی زد و گفت: «بدترین پسر! اصلاً این‌طور نیست. او بهترین پسر منطقه است و ما فقط باید کاری کنیم که خوبی‌هایش را نشان بدهد.»
نامادری‌ام همیشه مرا تشویق می‌کرد تا قاطعانه روی پاهای خودم بایستم. قطعیتی که بعدها پشتوانه‌ی کاری من شد. هرگز فراموش نمی‌کنم که چطور به من یاد داد با دادن اعتمادبه‌نفس به دیگران، در آن‌ها انگیزه ایجاد کنم. نامادری‌ام مرا ساخت. عشق و ایمان قوی و محکم او مرا ترغیب کرد آن کسی شوم که او ایمان داشت هستم.
شما هم می‌توانید با داشتن ایمان به دیگران، به آن‌ها انگیزه بدهید. ایمانی که اگر درست درک شود، فعال خواهد بود.


برگرفته از كتاب:
هيل، ناپلئون - استون، كلمنت؛ موفقيت نامحدود در ۲۲روز