سونای محله‌ی پولدارها (داستان واقعی)
جان آساراف [۱]

من بچه‌ی فقیری بودم که آن‌ها را کودکان خیابانی می‌نامند. پدر و مادرم واقعاً از دنیا و مافی‌ها بی‌خبر بودند و همچنان، غافل و جاهل مانده بودند. شبی چند ساعت به سونای محله‌ی پولدارها می‌رفتم و در آنجا، بهتر است بگویم دلاکی می‌کردم و برای ثروتمندان و پولدارانی که به گرمابه می‌آمدند، آب و لیف و صابون می‌بردم و انعامی می‌گرفتم. ضمناً بیشتر دوست داشتم به صحبت‌های آنان گوش بدهم و چیز یاد بگیرم و از اسرار موفقیت‌شان در کار و کاسبی سردربیاورم. آخر شب‌ها مرا به زور از آنجا بیرون می‌کردند و از سرِ دلسوزی می‌گفتند هوای سونا برای بچه‌ها مناسب نیست و سلامتی‌ات را به مخاطره می‌اندازد. ولی نمی‌دانستند که من تشنه‌ی شنیدن حرف‌های اینان بودم، نه انعامی که کف دستم می‌گذاشتند. دوست داشتم از ایشان سؤال کنم و پاسخ پرسش‌های خود را - نه در همان شب - بلکه در سال‌های بعد بگیرم. اوقاتی را که صرف این پرس‌وجوها می‌کردم، بیهوده تلف نمی‌شد و این درست مصادف با زمانی بود که هم‌سن‌وسال‌هایم و هم‌محله‌ای‌هایم به خرید و فروش مواد و کارهای خلاف دیگر می‌پرداختند، ولی من با سؤال‌هایم و تلاش و زحمتی که می‌کشیدم، آتیه‌ام را می‌ساختم و رازهای زندگی را می‌آموختم.‌

----------------------------------------------
۱. رئیس شرکت بزرگ ریماکس ایندیانا.


برگرفته از كتاب:
كانفيلد، جك؛ كودك درون و چراغ جادو؛