آیا من آدم بدی هستم ؟!
آیا من آدم بدی هستم ؟!
با عمّار از مسیری می گذشت .
دست عمّار را که در دستش بود فشاری داد
و با نگاهی پر از غم
به عمّارش فرمود :
عمّار ! آیا من آدم بدی هستم ؟!
چشمان درشت و سیاه عمّار وقتی چشمان بارانی مولایش را دید ، بارید و عرضه داشت :
این چه فرمایشی ست حضرت مولا ؟
یک خداست و یک دنیا و یک علی !
من به قربانت آقا ! چرا این همه غم داری ؟
حضرت امیر فرمودند :
عمّار ! اگر آدم بدی نیستم آیا خوب هستم ؟
عمّار عرضه داشت :
دگر طاقتم رفت . مگر چه شده است که اربابم این همه نارحت است ؟!
حضرت فرمودند :
اگر آدم بدی نیستم پس چرا این همه مردم پشت سرم حرف می زنند ؟!
و آن لحظه بود که ابرهای آسمان دل عمّار غرّیدند و بارانی از اشک به راه افتاد . . .

پی نوشت 1 : جگرم برایت تکه تکه است ارباب مظلوم !
پی نوشت 2 : " تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها " دروغی بیش نیست .
پی نوشت 3 : سند روایت را خودم ندیده ام اما واقعه را با کمی تفاوت ، استاد انصاریان برایم نقل کردند .
پی نوشت 4 : دلم هوای ایوان طلا و سوز شبهای زمستانی حرمش را دارد . اللهم ارزقنا
برگرفته از سایت مداحی