روسپی و راهب*

*راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !
*



* راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او
صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی
می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی
کنی …**؟! *

*زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و
بخشش خواست  و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان
بدهد.اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد .... *

* بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را
به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ..... *

*راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا
تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!! *

*و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر
مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...
*



* راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از
این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از
هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش ! *

* زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت ,
اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار
آزاد می کند ؟ *

* خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت .
فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد
... *



* روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !
*

* در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت
توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و
آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟! *



*یکی از فرشته ها پاسخ داد : " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است .. تو فکر می
کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار
از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن ,
چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح
تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!! " *

* از کتاب : " پدران .. فرزندان . نوه ها "   *
*اثر : پائولو کوئلیو*

 فرستاده شده توسط دوست خوبم sahar H